اين بار ارتش عشق گاماس گاماس رو ذهنم
اين بار مرگ قصه هر لحظه توي ذهنم
شايد دوباره ساعت براي بودنه من بخواب رفته باشه
شايد دوباره لحظه ، يك لحظه صبر كنه
اين بار ثانيه هام براي تو ميخونن
اين بار گل هارو آب ندادم
دونه دونه پژمردن
شايد امشب دوباره ماهو شكار كنم من
هديه بدم به تو ، بري تو اوجه آسمونا بشي واسم ستاره
اين بار ديگه لحظه ها ، لحظه ي دل سوختن نيست
لحظه ي عاشقي نيست
لحظه فقط لحظه ي مرگ من
دوباره باز ميدم تورو به دسته فردا
يه بار ديگه دوباره
يه بار ديگه ستاره
يه بار ديگه سكوته ، فقط بين منو تو
يه ديگه يه گريه
يه بار ديگه يه قصه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 23:3  توسط بابك
|
اگر اين ماهيان رنگي نبودند
در اين تنگ به اين تنگي نبودند
اگر همسايه ها ، بي سايه بودند
حصار خانه ها ، سنگي نبودند
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:0  توسط بابك
اگه ازم بپرسين بهترين لحظه ي زندگيت
ميگم وقتي كه عاشق شدم
و اگه ازم بپرسين بدترين لحظه ي زندگيت
ميگم وقتي فهميدم كه به عشقم نميرسم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:35  توسط بابك
عشق چه رنگيه؟
فقط رنگشو بگو بدون هيچ اضافه كاری !!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:53  توسط بابك
|
آري
من زماني با تو در كنار تو بودم
اما وقتي كه تو بر پهناي دلم پاي گذاشتي و مرا ترك نمودي من دگر تو را به فراموشي سپردم
اما چطور
مگر امكان رفتن تو وجود دارد
نه تو در هر مكان در كنار من خواهي ماند
تو ملكه ي ذهن من هستي
تو در من جاري هستي
همانند رود ، خون
تو ادراك مرا گرفتي
بيا
بيا آن ادراك را بر من بياموز
بياموز آن چه را كه مي داني
دانستنيهايت كم ولي ارزش دارد
چون تو انساني
و انسان نيز ارزش دارد
ارزشت را حفظ كن
چون من تو را دوست دارم
تو در قلب من هك شده
حتي در آن دنيا
تو عشق من هستي
من به تو عش مي ورزم
نه اين كه تو را دوست دارم
دوست داشتن هميشگي و براي همه كس است
اما تو عشق من هستي
نه گفتن عيب نيست
بله گفتن دروغين عيب است
براي من تايپ نكن
ايميل نفرست
نامه بنويس
با دست خط خودت
ببخشيد خط من بد است
اما مي خواهم پاكي خودم به رخ زيبايت بكشانم
تو هم دست خط خودت را بنويس ، تا بند بند انگشتانت را حس كنم
تا تو را حس كنم
اگر نوشتن را نميداني
بگو
بگو تا گوش هايم نوازش را بفهمند
بشنوند كه من عشقي دارم
عشق ديوانه كنندست
چون تو مرا ديوانه كردي
تا دست هايم را نه در موهايت
بلكه بر روي شيشه ي جعبه ي جادويی بكشم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:50  توسط بابك
|
والا چي بگم همه رئيس جمهور دارن ما هم رئيس جمهور داريم
نمي دونم اين وام عدالت كه مي دن از كدوم خزانه اي مياد
وقتي مثه آب خوردن وام ازدواج ميدن هر مادر مرده اي فكر ازدواج به سرش ميزنه ميره ازدواج ميكنه بعد كه هيچ پولي نداره ميره طلاق ميگيره بعدش ميگن ما نميدونيم چرا اين جوونا چه مشكلي دارن كه طلاق مي گيرن
الان داره صحبت هاشو با معلم ها گوش ميدم
احمدنژاد : ما برجستگي هاي فكري زياد داريم
اره درست ما برجستگي هاي جسمي هم زياد داريم ، وقتي بچه ي راهنمايي دوست پسر داره و افه مياد معلومه ما برجستگي زياد داريم
رئيس جمهور ما بايد جلو رئيس جمهور افغانستان مذاكره كنه
اين آقا نميدونه سياست رو نميشه با مردم تقسيم كنه اما ايشون فكر ميكنه سياست توشله بازيه و با حرفاش كه ما گوش ميپيچونيم مردم خر ميشن كه خدايش بعضي از مخالفاش خر شدن
تمام مردم جهان وقتي رئيس جمهور محبوبشونو مي بينن اميد مي گيرن و روزشونو شاداب ميگزرونن
اما ما كه رئيس جمهور محبوب خودمونو مي بينيم ميگيم همه رئيس جمهور دارن ما هم رئيس جمهور داريم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:31  توسط بابك
|
در زندگي 3 راه رو دنبال كن
1- دوست داشتن رو براي يك تجربه
2- عاشق شدن را براي يك هدف
3- فراموش كردن براي قبول واقعيت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:37  توسط بابك
|