چه بي حال
پنجشنبه بود و من از خونه زدم بيرون داشتم تو پارك محلمون مي چرخيدم مهدي رو ديدم گفت چيكار كنيم گفت فعلا بايد الافي كنيم
هنوز حرفم تموم نشده بود آرمان كه يه سال از من كوچيكتر بودو ديديم انگار فقط منتظر ما بود و با ديدن ما گفت بريم خونه ما ، ما هم از خدا خواسته رفتيم
تا وارد شديم صداي آهنگ زياد شد ، فهميدم افشين يه پسر با حال زود تر آرمان اوردش
مثه قرون وسطا رفتيم پلي استيشن بازي كرديم اونم فوتبال با گرافيكي كه تمام بازي هاي كامپيوتر جواوش كم ميارن
خلاصه اول بازي افشين و معدي بود اونا شروع كردن منم مثه اين دذدا رفتك سراغ يخچال حالا بخور بخور شروع شد
يكدفعه افشين داد زد فهميدم چه قد من مشغول بودم كه بازي اينا تموم شده
خلاصه ما رفتيم سر جواستيك و حالا بازي كن
اون دو تا هم مثه اين نديد پديدا رفتن اون ور پاي ماهواره و چشمشون خورد به كشتي كج
يه دفعه از سرو كول هم بالا رفتم ، حالا تصور كنين صداي آهنگ رپ خونرو ورداشته ، ائن دو تا دارن مثلا كشتي كج بازي مي كنن و از سرو كوله هم بالا مي رن و منو آرمان داريم مثه اوقدهي ها پاي اين جواستيك نشسته كه واقعا واسه سنه ما افته كلاس داشت البته كي ميديد
تو اين اوزا من بازي رو بردم و خوشحال رفتم سراغ يخچال و دوباره به ميوه ها رسيدگي كردم
بعد آقا آرمان گل رفت گيتار برقي داداششو برداشت رفت جلو آينه با اون دسته بيل ژست گرفت
جدا يك لحظه فك كردم تو طويله هستيم البته واقعا همين جوري شده بود
اون دوتا هم باز داشتن از سرو كوله هم بالا مي رفتن
تو همين اوزا زنگ در خورد
منو بگي گفتم ديگه قبرمو بكنم
آرمان رفته دمه در و صبر كرد تا ما راستو ريست بشيم
آرمان تا درو وا كرد ديدم قرمز شد
دختر همسايشون بود و هم سنه ما و يك سال از آرمان بزرگتر بود
ارمان اينو خيلي مي خواد اما تا ميبينتش انگار يه قاتل ديده خفه مي شه
ديدم داره ميگه اگه ميشه يكم آروم تر من شنبه امتحان دارم آره راست ميگفت چون استاني بود ما هم داشتيم
ديدم اين مرده شور برده هيچي نميگه و داره ضايه ميشه و اگه همين جوري بخواد نازنين رو نگاه كنه نازنيم ميزنه زيره گوشش برا همين رفتم نجاتش دادم و دورو بره دهنم پرتقالي بود رفتم سلام كردم و گفتم چشم به بچه ها مي گم آروم تر باشه
نازنين گفت : شما بزرگتره شونين يه چيزي بگين
آرمان زد زيره خنده
نازنين چپ چپ نگاهش كرد
من گفتم معذرت حتما ميگم
آخه از من بزرگتر افشين و مهدي بودن برا همين آرمان زد زيره خنده
سريع خداحافظي كردم و درو بستم فكر كنم نازنيم كپ كرد
در كه بسته شد ديدم آرمان داره ماچوبوسم مي كنه ميگه دستت درد نكنه نجاتم دادي
گفتم اي بميري تو از اين تفه تر پيدا نكردي
گفت بيخيال بريم ادامه بديم
مهدي و افشين مثه اين مادر مرده ها گفتن ما ديگه بريم { آخه از ترش داشتن سكته مي كردن}
گفتم كجا بابا عشق آرمان خان بودن
اينو كه گفتم آرمان همچي زد تودهنم و با خنده گفت : باره بعدي مي زنمت كه ديگه بميري
گفتم : بالا نياري
اينو كه گفتم دوباره داستان شد كشتي كج حالا بزن كي نزن { البته خيلي محكم نمي زديم }
اون دو تا هم جو گرفتشون داشتن گذارش مي كردن
بعد يه ساعت مهدي گفت من بايد برم نون بگيرم
منم گفتم باشه منم ميام
رفتيم نونو كه خريديم رفتيم خونه مهدي من پائين واستادم ديدم مهدي از دور بدو بدو داره مياد
ديدم سوئيچ سمند دسته شه
گفت : كسي خونه نبود و حالا نوبته حاله
گفتم: افشين و آرمان چي گفت : گوره باباشون
نشستيم و رفتيم چرخيديم
چشممون به يه پرايد خورد سه تا دختر توش بود
پشته چراغ قرمز رفتيم سمته چپشون ديدم مثه اين اقديها انگار تو پرادو نشستن
بهشون گفتم : خانوما تو پرايد نشستين كه اونم ماله باباتونه اگه تو پرادو بشينين چيكار مي كنين
ديدم خودشونو جمع و جور كردن و گازو گرفتن رفتن ،مهدي افتاد دنبالشون گفتم : ول كن خوشم نمياد دنباله كسي بيفتيم ، فكر مي كنن اقدعي هستيم
خلاصه ما 10 رسديم خونه با كوله باري از غم و اندوه و تا 3 در حاله چت كردن
اما خدايش حال داد
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:3  توسط بابك
|
