تبليغاتX
صدا

صدا

و صدا جاری ترین احساس من است

خاک

قد به قد . قد به فلک خواهد رفت

قصه ی ما به درک خواهد رفت

این درخت به فلک خواهد رفت

و دنیای عده ای خواهد شد

ولی اما کسی از خاک پرسید؟

او که نفرین شده ی قصه ی ماست

حاصل او این درخت بی حیاست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:9  توسط بابك  | 

آره خودش بود

مثل يك نور تو ذهنم تصوير شد و شايد نه ، به يه واقعيت نزديكتر

تمام وجودشو توي لباش جمع كرد و اونو تقديم به من كرد

مثل يه خواب زيبا بود اما بود

ترسيدم نكنه دروغ باشه

نكنه ديگه نبينمش ، براي همين منم تمام احساسي كه در موردش داشتم توي لبام جمع كردم اما تا اينكه تومد تقديم بهش كنم گنگ شد ، دور شد

يه سايه شد

رفت

اما خوب يادم موند كه بعضي از احساس ها رو نميشه تصوير كرد ، نميشه گفت ، نميشه با يه حسه ديگه بيان كرد ؛ فقط بايد با تمام وجود از روي پاكي تقديم كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 2:38  توسط بابك  | 

....

ساعتي پيش صدايم كردند ؛ كه تمناي نگاهت كم شده است و صداي خسته اي در تو طنين انداز است و همهي مردم را به جرم زيبايي گرفتند و آيا خدايا تواني هست.

انگار ملال آور ترين زمان بازي فرا رسيده است و شكوهي عظيم در پشت پرده اين بازي پنهان است، شايد در اين ميان آدمياني هستند كه فاخر از كلمه ي درد به زندگي ادامه خواهند داد و ميان سر در گمي هاي خود دست به آشوبي عظيم زده اند و فريادي مي زنند كه گويي غمي مادرانه دارند.

لحظه اي بعد صداي چرخيدن يك كليد درون قفل به گوش مي رسد و انگار مشكلات كليدي را براي باز كردن خود پيدا كرده اند و شايد ابر هايي كه به اين زيبايي هستند يك روز گريه خواهند كرد ولي مهم كليدي است كه مشكلي را وا مي كند نه ابري كه غمي را تازه.

همه احساس مي كنيم با باز شدن قفل راحتي را بهد از ميل كردن آفتاب ، بوق ، دود و صدا تجربه خواهيم كرد؛ اما يادمان رفته است اين جا دگر آن جا نيست و اين جا به گونه اي ديگر آفتاب ، بوق ، دود و صدا را با خود دارد و دردي را در حجمي كوچكتر اما عظيم تر از هميشه و حال بايد به سراغ نويسندگان رفت و شايد او آغوشي را براي نوشته هايش دارد ولي من چه ؟ ........... به احتمال فراوان من زنده خواهم ماند اما مهم اين است كه او مي ميرد؟او به نوشته اش و آغوش پدر و مرگ خود فكر مي كند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:17  توسط بابك  | 

اگر دوست دارید بدونید ما که بودیم و الان چی هستیم و از کجا به کجا رسیدیم بهتر به آریا زمین یه سری بزنید.

کاش ما هنوز یک آریایی اصیل بودیم و هزاران ای کاش های دیگر.

آریا زمین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:45  توسط بابك  | 

تو

 

میون خاطرات شب بوسیدن تو یه چیزه دیگست

آره از تو شنیدن ‌. دنیای دیگست

با تو راه رفتن رو ابرها آرزومه

واسه تو عاشق شدم . دیگه نگیر بهونه

نذار این جا تک و تنها از عشق بخونم

نذار این جا واسه تو قصه بگویم

چه دروغ و چه راست از بی تو بودن بگویم

هر چی دارم ماله تو

نه دروغ نگم . نصفش ماله تو

اصلا خاطراتم . یادگاری های تو

هرچی که از برای با تو بودن داره

دوست دارم دوباره بشن حقیقت تو

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:26  توسط بابك  |