تبليغاتX
صدا

صدا

و صدا جاری ترین احساس من است

چنگ

صدای چنگ به گوش می رسد

و او خستگی ندارد

او می تواند بنوازد

او زیباست

رنگارنگ تر از همیشه

پر نور تر از گذشته

گل ها جلوی وی زانو زده اند

خاک سجده گر نجابت اوست

اوست که چنگ می زند

اوست که گوش می دهد

زیر ماه او زیباست

و ماه از زیبایی وی غروب می کند

و من از صدای جنگ او به غرور می رسم

و من دوست دارم جزئی از او باشم

صدای چنگ به گوش می رسد

اوست که چنگ می زند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 3:11  توسط بابك  | 

دنیا , آخرت

آخرت گاهي نمايان مي شود                       لحظه هاي تيره عريان مي شود            

كاروان راهي شده خيرش دهيد                   ثانيه مسكوت مانده سيرش دهيد

پس دل من اين وسط جايش كجاست           در ميان يك دو راهي مانده است راهش كجاست

چيست اين دنيا برايش مرده ايد                   كاش مي ديديد انتهايش تا كجاست

رستم امشب راهي افسانهاست                 ما در اين دنيا گميم رستم كجاست!!!

در ميان بازي اين لحظه ها پنهان شديم        در دروغ و راست گوي هايمان كتمان شدي


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:22  توسط بابك  | 

خاک

قد به قد . قد به فلک خواهد رفت

قصه ی ما به درک خواهد رفت

این درخت به فلک خواهد رفت

و دنیای عده ای خواهد شد

ولی اما کسی از خاک پرسید؟

او که نفرین شده ی قصه ی ماست

حاصل او این درخت بی حیاست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:9  توسط بابك  | 

تو

 

میون خاطرات شب بوسیدن تو یه چیزه دیگست

آره از تو شنیدن ‌. دنیای دیگست

با تو راه رفتن رو ابرها آرزومه

واسه تو عاشق شدم . دیگه نگیر بهونه

نذار این جا تک و تنها از عشق بخونم

نذار این جا واسه تو قصه بگویم

چه دروغ و چه راست از بی تو بودن بگویم

هر چی دارم ماله تو

نه دروغ نگم . نصفش ماله تو

اصلا خاطراتم . یادگاری های تو

هرچی که از برای با تو بودن داره

دوست دارم دوباره بشن حقیقت تو

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:26  توسط بابك  | 

اگه

اگه خدا رنگي داشته باشه من اونو آبي مي كنم
اگه صدام داد بزنه من اونو فرياد مي كنم
اگه نگام نگاه بشه من اونو عاشق مي كنم
اگه به رنگ آسمان بخام تورو نگاه كنم دنيا همش آبي ميشه
اگه بگم دوست دارم دروغ ميگم ، چون عاشقتم
اگه شبام روز بشن ، پس همدم من كي ميشه؟
نه نترس بابا خورشيد همدمت ميشه
كوچولو ،‌عزيز ، مردم ياورت ميشن
مونست ميشن
اما تكه تو آسمون يك ستاره
اسمش چيه؟ ستاره
خونش گجاست ؟ تو باغچه
آخه كوچولو ستاره جاش تو آسمونه هفتمه
همون جا كه ستاره ، ياري ميكنه دلم رو
واي خدايا چه كنم اگه ستاره ي بخت من ، همرنگ آسمون شه؟
اگه دوباره مهتاب با كسي ديگه جور شه
واي خدايا چي ميشه؟
اگه به رنگت بشم ، ناراحت ميشي عزيز؟
اگه دروغي بگم ، شكسته ميشي عزيز؟
نكنه مثه گل بشي؟
نازك ، كوچيك ، فريفته ي بوئيدن
بايد حتما گل بشم تا منو دوس داشته باشي عزيزم؟
نه ميرم تو آسمونا ستاره اي پيدا كنم ، باهاش طرح رفاقت بريزم
بشه همدردم
نكنه بميره از دردم؟
من دوسش دارم ، نميخوام درد بكشه از دردم







+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:38  توسط بابك  | 

آخرين

تقديم به يك نفر كه رنگ هاي سربي نوشته هام ماله اوست



آخرين بار كه شب رو توي آسمون ميشه ديد
آخرين بوسه ي قصه توي امشب ميشه امكان
آخرين قصه هم خوابي من با بعترين دوست ميشه توصيف
آخرين بار كه شب رو ميشه با ساعت نگه داشت
و تموم لحظه ي شب ميشه با دلم پديدار
آخرين روز كه خورشيد مي تابه به قصه ي من
آخرين بار كه لبهات مي شينه روي لب من
آخرين شعرمو ميگم
آخرين برهنگي ها
آخرين دروغ دوستي
اولين و آخرين بار ميگم تو تموم دنياي من
مي سپرم هرچي كه دارم به راهب زمونه
مي سپرم دروغ و راست و به آدم هاي خونه
ديگه دنيا پر درد
زندگي سكوت لحظه ست
اگه سكوت رنگي باشه
تموم زندگي من پر رنگ
آخرين بار كه مادر ميگه من بدترينم
ميگه تو تمومي واسه مادر قصه
آخرين بار كه نور مي تابه
سكته ي كنگي كه پريده تو نگاهم
اولين بار كه قصه ام واسه من تلخ ترينه
آخرين برهنگي ها
آخرين دروغ دوستي
اما اين شعر تو نظر ها
آخرين و بدترينه





+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:29  توسط بابك  | 

يك لحظه

اين بار ارتش عشق گاماس گاماس رو ذهنم
اين بار مرگ قصه هر لحظه توي ذهنم
شايد دوباره ساعت براي بودنه من بخواب رفته باشه
شايد دوباره لحظه ، يك لحظه صبر كنه
اين بار ثانيه هام براي تو ميخونن
اين بار گل هارو آب ندادم
دونه دونه پژمردن
شايد امشب دوباره ماهو شكار كنم من
هديه بدم به تو ، بري تو اوجه آسمونا بشي واسم ستاره
اين بار ديگه لحظه ها ، لحظه ي دل سوختن نيست
لحظه ي عاشقي نيست
لحظه فقط لحظه ي مرگ من
دوباره باز ميدم تورو به دسته فردا
يه بار ديگه دوباره
يه بار ديگه ستاره
يه بار ديگه سكوته ، فقط بين منو تو
يه ديگه يه گريه
يه بار ديگه يه قصه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 23:3  توسط بابك  | 

اگر

اگر اين ماهيان رنگي نبودند
در اين تنگ به اين تنگي نبودند
اگر همسايه ها ، بي سايه بودند
حصار خانه ها ، سنگي نبودند
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:0  توسط بابك 

يك دل سير ....


آري
من زماني با تو در كنار تو بودم
اما وقتي كه تو بر پهناي دلم پاي گذاشتي و مرا ترك نمودي من دگر تو را به فراموشي سپردم
اما چطور
مگر امكان رفتن تو وجود دارد
نه تو در هر مكان در كنار من خواهي ماند
تو ملكه ي ذهن من هستي
تو در من جاري هستي
همانند رود ، خون
تو ادراك مرا گرفتي
بيا
بيا آن ادراك را بر من بياموز
بياموز آن چه را كه مي داني
دانستنيهايت كم ولي ارزش دارد
چون تو انساني
و انسان نيز ارزش دارد
ارزشت را حفظ كن
چون من تو را دوست دارم
تو در قلب من هك شده
حتي در آن دنيا
تو عشق من هستي
من به تو عش مي ورزم
نه اين كه تو را دوست دارم
دوست داشتن هميشگي و براي همه كس است
اما تو عشق من هستي
نه گفتن عيب نيست
بله گفتن دروغين عيب است
براي من تايپ نكن
ايميل نفرست
نامه بنويس
با دست خط خودت
ببخشيد خط من بد است
اما مي خواهم پاكي خودم به رخ زيبايت بكشانم
تو هم دست خط خودت را بنويس ، تا بند بند انگشتانت را حس كنم
تا تو را حس كنم
اگر نوشتن را نميداني
بگو
بگو تا گوش هايم نوازش را بفهمند
بشنوند كه من عشقي دارم
عشق ديوانه كنندست
چون تو مرا ديوانه كردي
تا دست هايم را نه در موهايت
بلكه بر روي شيشه ي جعبه ي جادويی بكشم




+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:50  توسط بابك  | 

می بينی چه سخت

تقديم به .......... عزيزم



آسمان می گرید
كاروان می بیند
خواهشم زیبا است
من چه معنی دارد
گل و بلبل خوابند
كاش من در این جا نبودم و ثانیه ها را پشت سر می گذاشتم
ای روان تر از جاری
می بينی چه سخت
باران رو به رویت باشد و تو نتوانی نوازش مادرانه اش را حس كنی
كلمات غاصرند
هجوم واژه ها
لب به سخن بگشای ای شوریده حال
بگو از نگفته ای كه در انتهای قلبت است
می بینی چه سخت
سخت است بی تو بودن
می دانی دیروز چه شد
سایه ام گم شده بود
سوز و ساز سپیدی كه نبود
ثانیه ها گم شده بود
دیشب یادم هست
فال حافظ خواندم
چه مصیبت دارد فال حافظ خواندن
می بینی چه سخت
سخت تر از غریبه
دیشب خواب هم خندید
اي فراتر از نگفتن
دیشب رفتم جلو آینه؛‌خودم بودم
باور می كنی
خودم
خود خودم
وقتی داشتم به رختخواب می رفتم
تَركی هم دیدم
تَرك تختم بود
یادت هست آن شب گفتی دوست داشتن زیباست
چند شب پیش
رفتم از آقا یونس هندوانه بردم
خوب هم دزدیدم
پول در جیب نبود
چه بساطی داشتیم
نان و خرما، حلوا
اگر وضعیت خوب بود
تخم مرغی هم بود
امروز معلم دفتری بر من داد
عكسی بر رویش اما حالم بد شد
عكس رویش مثل مرغ هم سایه بود
با نیش خندی زیبا پول هم می خواست
می بینی چه سخت
با تو خواهم گفت
نشكن این دل را
تو بخوان از رودی كه در این نزدیكی است
می بینی چه سخت
از طبیعت گفتن
باران رفت
كاروان هم خوابید
من من بی معنی است
دیروز دختری را دیدم
روی دوشش كوزه
توي دستش گل بود
چه صدایی هم داشت :
من فروشنده ام ، فروشنده ی آب و گل
من گلاب خواهم ساخت
دیروز توی سرمای سرد
من گدایی دیدم
دستش گم شده بود
قول دادم با خود
كه در خانه ي خود از او یاد كنم
چند ماهی ربنا یادم رفت
می بینی چه سخت
از خود باید گفت
می گویم پاك تر از آسمان تهران
من سالم هستم، من نمازم سر وقت
من وضو خواهم داشت
من قرآن خواهم خواند
من توانا هستم
من برنا هستم
باز یادم آمد
گفته بودی راست گو
راست گفتن زیباست
می بینی چه سخت
باید راست گفت
باشد
من شراب هم خوردم
من مست هم می شوم
من بعضی وقت ها به دختر همسایه نگاه می كنم
معذرت می خواهم
كاری بدی كردم كه تو می رنجی از من
چشم من قبولت دارم
تو كمی خودخواهي
كمی از من بهتر
آخ باز یادم آمد
دیروز جا كفشیمان بو می داد
سطل آشغال پر بود
بو هم می داد
می بینی چه سخت
از تو معذرت می خواهم
می بینی چه سخت
از تو بايد گفت
تو كمي مغروری
مادرت را دوست نداري چه بد
تو كمي زيبايي ، تو لذت داري
واي در غذامان كم دارد ريحانه
تا حالا خود را ديدی جلوی آينه
كاش من آينه بودم
گريه ات مي شدم واز روی پوستت رد می‌شدم و تو را می ديدم

من تو را توصيف است
كمرت باريك است
گيسوانت پر مو
می بيني چه سخت
من تورا توصيف است
فكر كن
می بینی چه سخت
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:20  توسط بابك  | 

آخرت ، دنيا

آخرت گاهي نمايان مي شود
لحظه هاي تيره عريان مي شود
كاروان راهي شده خيرش دهيد
ثانيه مسكوت مانده سيرش دهيد
پس دل من اين وسط جايش كجاست
در ميان يك دو راهي مانده است راهش كجاست
چيست اين دنيا برايش مرده ايد
كاش مي ديديد انتهايش تا كجاست
رستم امشب راهي افسانهاست
ما در اين دنيا گميم رستم كجاست!!!
در ميان بازي اين لحظه ها پنهان شديم
در دروغ و راست گوي هايمان كتمان شدي
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:12  توسط بابك  | 

ما كه دنيا نداشتيم


ما كه دنيا نداشتيم
شبها همه گرفته
روزى‌كه خورشيد رفتش
دنيا نا تموم بود
روزامون بي خطر بود
شب ها به حسرت خواب
شبها مون صبح شد
اما دنيا باز گرفته
شمع هاى‌ زندگى خاموش
دنيا ديگه تموم بود
روزى‌ كه مهتاب اومد
خورشيد بى تعنه خاموش
روز و شبى نداشتيم
دنيا بى تاب مهرش
اما مهرش تموم بود
بس بود ديگه زمونه

بود و نبود رفتش
ما ديگه بى معنى بود
معنى وجود نداشتش
زندگي با چى خوب بود
با ديدن يه چشمه

حالا ميايى باز تو
مي سازى زندگى رو
اما چيزى نمونده
يك قطره از عشق تو

شايد ز حسرت من شايد ز حسرت تو

بسازباز يك دل
كه بى‌ بهونه بودن
كه شادىونشون باز
بده نشونه ى من
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 15:35  توسط بابك  |