از امید دوری کن
که امیدم بشکست
از تو هم دوری خواهم کرد
چون امیدم را شکستی
باز چرا؟
باز چرا میایی مرا خام می کنی
چرا؟
من از تو دلگیرم
تو دوباره مرا تو دوباره سوزاندی
اما من مثل شمع خاموشم

آه ستارگان کجائید که ستارگی بی مروت شده است
آه ستارگان بیایید که مرا دریابید
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:15  توسط بابك
|
اگر دوست دارید بدونید ما که بودیم و الان چی هستیم و از کجا به کجا رسیدیم بهتر به آریا زمین یه سری بزنید.
کاش ما هنوز یک آریایی اصیل بودیم و هزاران ای کاش های دیگر.
آریا زمین
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:45  توسط بابك
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 18:58  توسط بابك
|
اگه ازم بپرسين بهترين لحظه ي زندگيت
ميگم وقتي كه عاشق شدم
و اگه ازم بپرسين بدترين لحظه ي زندگيت
ميگم وقتي فهميدم كه به عشقم نميرسم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:35  توسط بابك
عشق چه رنگيه؟
فقط رنگشو بگو بدون هيچ اضافه كاری !!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:53  توسط بابك
|
در زندگي 3 راه رو دنبال كن
1- دوست داشتن رو براي يك تجربه
2- عاشق شدن را براي يك هدف
3- فراموش كردن براي قبول واقعيت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:37  توسط بابك
|
اگه از دوست بپرسي عشق چيه ؟ ميگه: دوست
اگه از برگ بپرسي ميگه: درخت
اگه از بارون بپرسي ميگه: ابر
اگه از يه هم جنس باز بپرسن ميگه: هم جنسش
اگه از معتاد بپرسي ميگه : مواد
اگه از من بپرسي ميگم : .....
اگه از عنكبوت بپرسي ميگه: تار
اگه از آتش بپرسي ميگه : چوب
اگه از باغبون بپرسي ميگه : گل
اگه از معلم بپرسي ميگه : پول و دانش آموز
اگه از دكتر بپرسي ميگه : بيمار
اگه از خروش بپرسي ميگه: مرغ
اگه از فرياد بپرسي ميگه : عصبانيت
پس ما به هر چي كه نياز داريم دوسشونم داريم و به اون چيزي كه بيش تر نياز داريم به همون هم عشق مي ورزيم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 22:50  توسط بابك
|
زنگ رياضي بود
معلم اومد سر كلاس و به سرعت دو خط موازي كشيد و شروع به صحبت كرد
بعد لحظاتي خط پاييني به خط بالايي نگاه كرد و عاشق خط بالايي شد
لحظاتي بعد خط بالايي به خط پاييني نگاه كرد و عاشق خط پاييني شد
در همين لحظه معلم بلند گفت : دو خط موازي هرگز به هم نمي رسند و ناگهان زنگ خورد و يك كلاس موندو يه تخته سياه و دو خط موازي كه هرگز به هم نمي رسند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 14:2  توسط بابك
|
زن در طبيعت کمتر به صورت آزاد موجود است و بيشتر به صورت ترکيب با عناصر ، مانند انيدريد تکبر و سولفات خودبينی و ناز در منازل يافت می شود
تاريخچه کشف زن
کاشف اين عنصر ، پرفسور «آدم» است که در تاريخ نوکیا 6600 برای اولين بار با اين عنصر برخورد کرده و در راه اين کشف زحمات فراوانی متحمل شده و با تمام کوششهايی که به عمل آورده هنوز نتوانسته جنس و خواص اصلی اين عنصر را پيدا و درک کند (حتی گفته شده که دهن پرفسور آدم در این راه سرویس شده است )
طرز تهيه زن
برای تهيه اين عنصر کافی است مقداری اکسيد اسکناس و نيترات پژو دویست و شش را در سولفات ويلا مخلوط کرده و دو کاخ طلای ۲۴ عيار به عنوان مهريه و کمی کلريد خواهش (همون التماس) به عنوان شيربها اضافه شود! پس از ترکيب اين مواد ، گاز عشوه و سولفور ناز متصاعد می شود و بعد از ميعان به صورت عشق ، زن در خانه رسوب می کند! بعضی از دانشمندان و متفکران معتقدند چنانچه مقداری از عصاره ء چرب زبانی به عنوان کاتاليزور استفاده شود ، نتيجه کار بهتر خواهد بود
خواص فيزيکی زن
بسيار شکننده است! از جنس نرم و حساس می باشد و به سرعت تحت تاثير محيط و احساسات قرار می گيرد! هر گاه مقداری اسيد خشونت و کربنات سوزآوری به اسم «هوو» به آن اضافه شود فورا ذوب شده و به صورت بيکربنات اشک جاری می شود
خواص شيميايی زن
بعضی از انواع اين عنصر ميل شديدی به ترکيب شدن با کلرات کرم آفتاب و سولفات روژ و استات ريمل دارند و پس از انجام واکنشات غلیظ ، به خيال خودشون قابل تحمل ميشن!!! برخی از انواع اين عنصر ناخالص بوده و همراه سيليکات است و در آن خورده شيشه يافت می شود و خاصيت شوهر آزاری پيدا می کند! برای خالص کردن آن کافی است عنصر ناخالص را در يک محيط سر بسته مانند اتاق بانيترات کتک و کربنات غضب ترکيب نموده و از اين عمل نيم مول گاز جيغ و نيم مول گاز فرياد که غلظت آن برابر ماده اوليه است متصاعد می شود و عنصر به حالت رسوب در کف اتاق ته نشين می شود! سپس اگر به آن مقداری اکسيد محبت اضافه شود به حالت ماده اوليه باز می گردد
توصيه ايمنی
هرگز با این عنصر(زن) یکی بدو نکنید که نتیجه خوبی نمیدهد
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 14:49  توسط بابك
|
يك بار ديگر مي خواهم دست هايم را به تو نزديك كنم
يك بار ديگر چرا نه بايد دوست داشتن را به زبان بياورم
اين بار را فرصت بده
اين بار را قبول كن
منم كه بي تو با تو هستم
اين بار را قبول كن تا لب هايم را آرام كنم
اين بار فرصت بده تا يك شب را در آغوشت خوابي ببينم كه تا آخر عمر حصرتش را بخورم
كمي مرا درك كن تا در تو باشم كه بداني من هستم براي تو
پس اين بار بگو دوستت خواهم داشت تا يك شب از با تو بودن اشك بريزم
تقديم به هرچي عاشقه
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 2:21  توسط بابك
|
خدايا! پس چی شد؟چرا نمی شنوی؟...خدايی نيست؟قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
من شب نيمه شعبان را احيا می گيرم و رجب را روزه مستحبی ، من پيراهن را روی شلوار می اندازم . من روزی دو حزب قرآن می خوانم. من نوار ترانه گوش نمی كنم.
لا يحتمل الناس علي الحق الا من ورعهم عن الباطل
من انگشتر عقيق در دست می كنم و محاسنم را نمی تراشم . من تابستان به عمره می روم و شب های رمضان به مسجد ارگ . من سالی سه بر به مشهد می روم . من مراقب چشمانم هستم كه به بيراهه نرود
ارايت الذي يكذب بالدين
من در هيات سينه می زنم و در زيازت عاشورا ضجه . من ((كجاييد ای شهيدان خدايی؟))می خوانم . من عاشق مناجاتم.من هر سال،اعتكاف را در مسجد دانشگاه تهران هستم.
ياخسره علي العباد ما باتيهم من رسول الا كانوا به يستهزوون
چقدر شلوغ است . چشمها از حدقه در آمده و واله و ترسان ، خيره شده اند.مادران،فرزند شير خوارشان را پيشكش می كنند.زنان حامله ،بار خود را بر زمين می نهند.كوه ها متلاشي شده اند.درياها موج زنان پراكنده می شوند . فروغ خورشيد از بين رفته است. دوستان دانشگاهی از هم فرار می كنند.ناگهان منادی صدا می زند:وامتزوا اليوم ايها المجرمون. قلبم تند مي زند . نفسم به شماره افتاده است.مرا با روسياهان مي برند و زن چادری سياه را با پيامبر.
_خدايا حتماً اشتباهی شده
_خذوه فغلوه . ثم الجحيم صلوة
آخر چرا؟
احسنوا و لا تكلمون
تشنگی كلافه ام كرده. پوستم می سوزد و دوباره می سوزد . چرك مذاب بر فرق سرم می ريزد . آب می خواهم. چيزی در حلقم می ريزد . سينه و معده ام می جوشد . به ذهنم می رسد : چه اشكالي در كارم بود؟
همين موقع تصاوير دنيا از جلوی چشمانم مي گذرد:
من نماز می خوانم و روزه می گيرم . من به عمره و احيا می روم . هيات و مناجاتم ترك نمی شود . من در مراسم اعتكاف شركت مي كنم.
پسرك شب را گرسنه می خوابد . مرد، جلوي طلبكارش گريه می كند . زن در آخر شب خرده پولهای گدایی را می شمرد.
من با موبايلم ، مداح عرفه را دعوت می كنم . من زانتيای خود را به دوستم می دهم تا عروسی اش را بگيرد . من به زيارت كربلا می روم.
پسرك آدامس فروشی می كند.مرد ،مواد را جا به جا می كند.زن ، سر مبلغ تنش با راننده ی دوو چانه می زند.
.....و من در حالی كه مغرور از نوشته ام به شكسته نفسی پس از انتشار آن فكر می كنم، (( زن چادر سياه در حاشيه انقلاب ، ( ميدان انقلاب!) دست يخ كرده دختر سه ساله اش را می فشارد و اشك های سهمگينش بر خيابان هايی كه رهگذر عوام پياده و خواص سواره است می ريزد)) از ته دل مويه می كند : خدايا پس چی شد ؟ چرا نمی شنوی؟ .... خدایی نيست؟ قرآن دروغه؟محمد وجود نداره؟
(و شب سياه پايتخت ام القری او را با چادر سياهش می بلعد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 22:56  توسط بابك
|
هر چه مي خواهي بگو از آْن دل بيچاره ات
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 16:6  توسط بابك
|