....

ساعتي پيش صدايم كردند ؛ كه تمناي نگاهت كم شده است و صداي خسته اي در تو طنين انداز است و همهي مردم را به جرم زيبايي گرفتند و آيا خدايا تواني هست.
انگار ملال آور ترين زمان بازي فرا رسيده است و شكوهي عظيم در پشت پرده اين بازي پنهان است، شايد در اين ميان آدمياني هستند كه فاخر از كلمه ي درد به زندگي ادامه خواهند داد و ميان سر در گمي هاي خود دست به آشوبي عظيم زده اند و فريادي مي زنند كه گويي غمي مادرانه دارند.
لحظه اي بعد صداي چرخيدن يك كليد درون قفل به گوش مي رسد و انگار مشكلات كليدي را براي باز كردن خود پيدا كرده اند و شايد ابر هايي كه به اين زيبايي هستند يك روز گريه خواهند كرد ولي مهم كليدي است كه مشكلي را وا مي كند نه ابري كه غمي را تازه.
همه احساس مي كنيم با باز شدن قفل راحتي را بهد از ميل كردن آفتاب ، بوق ، دود و صدا تجربه خواهيم كرد؛ اما يادمان رفته است اين جا دگر آن جا نيست و اين جا به گونه اي ديگر آفتاب ، بوق ، دود و صدا را با خود دارد و دردي را در حجمي كوچكتر اما عظيم تر از هميشه و حال بايد به سراغ نويسندگان رفت و شايد او آغوشي را براي نوشته هايش دارد ولي من چه ؟ ........... به احتمال فراوان من زنده خواهم ماند اما مهم اين است كه او مي ميرد؟او به نوشته اش و آغوش پدر و مرگ خود فكر مي كند. ![]()